پورتهای ما باز است حیای هکر کجا رفت ؟

شخصی

شبه خاطرات (13)

 

تا حالا مرغ عزاي خودتان را خورده ايد؟

 

از پادگان دو كوهه به سمت اهواز و اردگاه كارون حركت كرديم ..چند روزي را در آنجا مسقر شديم. شب بيستم بهمن بود كه باران به شدت باريد...باران هاي جنوب سيل آسا ست  چندين نفر داوطلب بر بالاي چادر ها رفتند و مشمي روي آن پهن كردند. تا اينجاي كار از  ايثار بدم نمي آمد و من هم داوطلب بودم شايد فكر مي كردم با اين ايثار و از خود گذشتگي لابد شب عمليات هم مي توانم بيشتر مايه بگذارم..

هر روز ماسك مي زديم و پياده روي مي كرديم تا اينكه شب بيست و دوم  بهمن 1364 فرا رسيد و غرش توپها همه را سراسيمه از خواب  بيدار كرد و لبخند شادي بر لبهاي همه نشست..بله عمليات آغاز شده بود..از صبح آن روز دقيقه شماري براي رفتن به عمليات آغاز شده بود..برخي مي گفتند گردان ما را درجه دو حساب مي  كنند به خاطر همين به عمليات نمي برندو ما را  براي پدافند مي خواهند...همه اين شايعات ادامه داشت تا اينكه كاميونها رسيدند و ما را به روستاي بهمن شير بردند...در آنجا برخلاف فيلمهاي سينمايي همه بچه ها مجبور بودند به خاطر احتمال  نفوذ گازهاي  شيميايي ريش هاي خود را كوتاه  كنند. قيافه هاي همه خنده دار شده بود بخصوص بچه طلبه ها..ما كه از اول هم ريش نداشتيم خيالمان راحت بود..

 

 

بهمن شیر-شهید امیر همتیان-سید محمود ابوالمعالی

 

جيره جنگي ها را هم تقصيم كردند جايتاهن خالي بيسگوئيت هاي مينو - كرم كارامل و شكلات به وفور در جبهه ها پيدا مي شد بخصوص ايام عمليات..هر موقع هم غذا مرغ بود يعني اينكه حتما يك خبري خواهد شد ..

 

بهمن شیر-شهید هادی عباسی-شهید ابوالحسنی

 

شايد شهدا و رزمندگان جزو معدود انسانهايي هستند كه مرغ عزاي خودشان را قبلا خورده اند و روحشان حسرت به دل در مجلس ختم ناطر بخور بخور خلق الله نيست!!

خدا رحمت كند شهيد اسكندري را...پدرش از اول هم مخالف جبهه آمدن او بود و با هم قصد فرار از خانه را داشتيم اما او به پدر ش موضوع را گفت والبته حاج آقا  هم از شوكه راهي بيمارستان شد..خيلي آدم جديي بود و اصلا اهل شوخي نبود وقتي پسرش در همين عمليات شهيد شد كسي جرا ت نمي كرد به خانواده آنها خبر بدهد..

مجلس ختم سعيد در خانه شان بر پا بود و مرغ شهادت سعيد را مي دادند ...همه مي دانستند من همرزم سعيد و شاهد شهادت او بودم پدرش حالا متحول شده بود .از دور با نگاهش مرا دنبال مي كرد به سمت او رفتم شايد تصور مي كرد مي خواهم از خاطره شب عمليات برايش بگويم من هم خيلي جدي جلو رفتم و گفتم حاج آقا يه مرغ داشتيم يه نوشابه چقدر مِشه..

بقيه اش را سانسور مِي كنم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:4  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۴۴)

شبه خاطرات(۴۴)

وقتی من پناهنده شدم

در همین مهدیه تهران وشبهای ماه رمضان بود که حمید امامی و علی حسین پور از بچه های گردان و رفقای شهید  تعقلی را پیدا کردم .تلفنی رد و بدل شد و قرار شد که من رو   هم بعدا به خانه محمد رضا ببرند..

از این شب رفت و آمد من با بچه های تهران نو که حمید داوود آبادی هم جزو اونها بود بیشتر شد . اکثر بچه های مسجدشون گردان عماری بودند .

آخه رضا یزدی  فرمانده دوست داشتنی گردان عمار از بچه های همین محل بود...

یه روز بچهها  گفتند بیاید بریم خونه محسن رضایی.من گفتم نمی آم .اونام اصرار که نه بیا با هم بریم آشنا می شید.

گفتم بابا من یه رزمنده ساده ام با برادر محسن رضایی چیکار دارم؟ خلاصه تا چند روز این تعارف و انکار ادامه داشت تا اینکه یه روز سر زده منو بردند در خونه  محسن رضایی.

دو تا نو جوون اومدن دم در. علی گفت اینا داداشای محسنن.با خودم گفتم چقدر اینا خودمونی اند با فرمانده سپاه! گفتم اگر منم باهاش آشنا شم دیگه واسه اعزام دردسر نداریم حتما با این عصا هام می شه رفت جبهه!

وقتی بنده خدا اومد دم در و همه سلام علیک کردن تازه فهمیدم که موزی ها منو سرکار گذاشتن و این رفیقمون اسمش محسن رضائیه نه این که خود محسن رضایی باشه..

روز پر شر و شوری رو با بچه های تهران نو داشتیم و اینقدر تو رانندگی دیونه بازی در آوردن که بیا و نگو..

کربلای یک داشت شروع می شد و همه رفقا  رفتن جبهه .صدای مارشو که از رادیو شنیدم دیوونه شدم...

تا حالا تو زندگی ام اینقدر بی قرار نبودم مثل این بود که دست و پات رو بسته باشند و بخوان قربونی ات کنند  و تو نتونی کاری کنی...

تنها راهش این بود .رفتم بهشت زهرا و به رفقای قطعه ۵۳ پناهنده شدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:10  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات 1

      

 

 

 

 به زودي دو نعمت را از دست خواهيد داد

 

ترس ورم داشت وقتي اين جمله را شنيدم. اولين نعمت را گفته بودند «جنگ» است ولي دومي را چيزي نگفتند.

شايعه‌ اين «كلام» در بين بچه‌ها پيچيده بود. باورش سخت بود مگر مي‌شود ما كه هنوز «كربلا» را آزاد نكرده‌ايم! تازه مي‌خواهيم به «قدس» هم برسيم مگر مي‌شود...

آن موقع‌ها در گردان سلمان مسئول گروهان شده بودم. همان گروهاني كه وقتي براي اولين بار به جبهه رفتم تنها يك نيروي عادي در آن بودم. آن قدر ماندم تا كادر گردان اكثراً شهيد و يا مجروح شدند و  وقتي قحط الرجال شد نوبت به ما رسيد. نوزده سال بيشتر نداشتم، شرايط جنگ به گونه‌اي شده بود كه آدم‌هاي متفاوت كنار هم قرار گرفته بودند از پاسدار وظيفه تا كارمنداني كه به نوبت بايد مي‌آمدند و همچنين نيروهاي ثابت جبهه كه قديمي محسوب مي‌شدند.

توقع‌هاي افراد هم بالا رفته بود امكاناتي كه مي‌خواستند موجود نبود و يا بعضي‌ها غر مي‌زدند كه چرا غذا اينطور است چرا...

خلاصه بهانه‌هايي كه سالهاي پيش در جبهه مطرح نبود. دفعه اول كه جبهه آمدم همان شب‌هاي اول مسئول دسته‌اي داشتيم به نام برادر خورشيدي، دسته را به خط كرد و هدايتمان كرد به سمت خاكريزهاي اطراف پادگان دوكوهه. شب بود و ظلمات، او مي‌خواست از جمع ما برود از همه عذرخواهي كرد به خاطر درشتي‌هايي كه احياناً كرده بود و يا دستورها و فريادهايي كه حق يك فرمانده بود...

همه را قسم داد كه از جاي خود تكان نخورند. نشست و شروع كرد به بوسيدن پوتين بچه‌ها!

همه گريه مي‌كردند و چون قسم خورده بودند، تحمل مي‌كردند.

آن شب را هيچ‌وقت از ياد نمي‌برم. گفتم شايد من هم بايد از اين بچه‌ها عذرخواهي كنم و شايد اين يك درس اخلاقي باشد و آنها را متنبه كند.

گروهان را به خط كردم و بردم در شيارهاي كوههاي «كوزران» اطراف تنگه مرصاد!

براي نيروها صحبت كردم و از معنويات جبهه‌ها گفتم! در يك آن صداي تيراندازي بلند شد و ديديم از بالاي تپه‌ها به سوي ما مي آيند من كه ايستاده بودم و بقيه نشسته نمي‌توانستم عكس‌العمل از خود نشان دهم. منتظر بودم نيروهاي ديگر اسلحه برايم پرت كنند. و يا...

اما هيچ‌ خبري نشد. البته نيروهاي مهاجم هم خودي بودند و گمان كرده بودند كه ما از منافقين هستيم و لباس نيروهاي ايراني را پوشيده‌ايم، بعد از اينكه ما را شناختند خداحافظي كردند و رفتند.

من پاي بچه‌ها را بوسيدم و از آنها خواستم كه انتقادات خود را بنويسند و هنوز هم آن برگه‌ها را دارم...

«چرا به دسته 1 كمپوت گيلاس داده‌اند و به دسته‌ ما گلابي!» «چرا صداي بلندگوي حسينيه قبل از اذان بلند مي‌شود و خواب ما را به هم مي‌زند...»

چرا؟ چرا؟ چرا؟

وقتي آن برگه‌ها را خواندم، برپا دادم و به سمت گردان حركت كرديم. از همان روز فهميدم كه چرا نعمت اول به تعبير امام رو به پايان است...

 

                                       در مورد نعمت دوم!

 

                             فقط يك بار راستكي عاشق شدم!

 

هر موقع صدايش را مي‌شنيدم ضبط مي‌كردم. آن موقع‌ها امكانات امروزي نبود. دو تا ضبط صوت را مقابل هم قرار مي‌دادم و صدايش را بلندگو به بلندگو ضبط مي‌كردم.

گفته بودند معشوق‌ ما از عطر «تيروز» خوشش مي‌آيد من هم هميشه «تيروز» مي‌زدم. البته شايد هم دروغ مي‌گفتند. چه فايده عاشق كه اين حرفها سرش نمي‌شود!

هنوز هم عكس‌هاي او را كه و هر جايي چاپ مي‌شد و جدا مي‌كردم در گنجينة خودم دارم. مادرم بعضي وقتها حسودي اش مي‌‌شد و مي‌گفت «منم اينقدر دوست داري؟!»

نمي‌توانستم جواب او را بدهم. چون نه! هيچ كسي را به اندازه او دوست نداشتم. البته كلاس‌‌ ما هم به هم نمي‌خورد. من كجا و او كجا! شايد همه به اين عدم تناسب ما مي‌خنديدند ولي عشق، قد كوتاه و قد بلند و چاق و لاغر و خوشگل و بي‌ريخت نمي‌شناسد. عشق عشق است.

گرمسير نيست بر ما كام او

عشق بازي مي‌كنيم با نام او

من هم به همين عكس‌ها و نوارها بسنده كرده بودم! اما او هم ول كن ما نبود. هر جا گير مي‌كردم مي‌آمد به خوابم. وقتي دستي به سرم مي‌كشيد خستگي تمام دنيا از تنم درمي‌آمد.

خانة او در تجريش بود و ما پايين شهر بوديم. از ترس ديگران تا تجريش بيشتر نمي‌رفتم و از همان دور خانه‌شان را ورانداز مي‌كردم او هم شب مي‌آمد به خوابم و جواب سلام مرا مي‌داد. همين برايم بس بود. ديگر نمي‌خواستم بروم در گرداني كه تعريف‌اش را كردم! شرايط را برايش توضيح دادم اما معشوق من گوشش بدهكار اين حرفها نبود. او مي‌گفت برو!

گفتم عزيز من! آخر آدم قحطي شده وقتي به من مسئوليت و فرماندهي مي‌دهند ديگر حساب بقيه معلوم است.

گفت: اجر گردان سلمان صنايع نمي‌شود!

گفتم: عزيز! در كربلاي پنج در سر سه راه مرگ يكي از همين نورسيده‌هاي مسئول! زير آتش دشمن به بچه‌‌ها بشين پا شو مي‌داد. همه خنديدند به اين قد كوتاهي مسئول دسته.

گفت: اجر آنها ضايع نمي‌شود!

مرا داخل اتاق پذيرايي خود برد ديدم خالي است و كسي نيست. از دري بيرون آمد كه هنوز هم بسته است و عكس بزرگي را مقابل آن نصب كرده‌اند .در جاي خود و بر روي صندلي هميشگي‌اش كس ديگري را نشانم داد .با زبان كنايه حرف مي‌زد مثل اينكه خداحافظي مي كرد من خودم را زدم به آن راه يعني نمي‌فهمم چه مي‌گوئيد.

گفت به او مي‌آيد نه!

گفتم هر گلي يك بويي داره اما گل من تويي!

خنديد و بلند شد اين آخرين باري بود كه او را ديدم، از خواب بيدار شدم رفتم به همان گرداني كه مسئول گروهانش شدم. بچه‌ها را به خط كردم و نامه‌هاي بچه‌ها را خواندم وقتي خبر را شنيدم كه «خدا دو نعمت را از شما مي‌گيرد.» اولي را باور كردم. ولي دومي را هنوز هم باور نكرده‌‌ام گرچه از 14 خرداد 68 هنوز سالها مي‌گذرد ولي من هنوز به تجريش مي‌روم و از دور خانه‌اش را نگاه مي‌كنم شايد يك بار ديگر او را ببينم... 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:54  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۶۵)

شبه خاطرات(۶۵)

بیا دست منم بگیر وادم کن

 

 

کم کم سپاه صد هزار نفری محمد رسول الله عازم جبهه شد و  همه گردانها  نیرو گرفتند . اردوگاه کرخه و دو کوهه پر شد از نیروهای جدید و رزم شبانه های وحشتناک و پشت سر هم شروع شد.گردان حمزه هم کلی نیرو گرفت و بازسازی شد.

با اومدن نیرو های جدید شور و حال عجیبی گردان رو گرفت.یه روز سیروس مهدی پور فرمانده دسته برادرهایی که همشون نور بالا می زدند منو کنار کشید و گفت:

برادر مسعود! من میدونم  این شلوغ بازی هاتون برای شاد کردن بچه هاست اما حالا که نیرو های جدید اومدند ما می خواهیم قبل از عملیات او نها رو از لحاظ روحی و معنوی آماده کنیم شاید این شوخی های شما باعث سوء تفاهم بشه. بیا و لطف کن کمی از شلوغ بازی هات کم کن!

منم شروع کردم سربه سر گذاشتن مهدی پور که برادر! شما خیلی فاز بالا می زنید ما روسیاهها به اون مراحل عرفانی نرسیدیم بیا و شما مردو نگی کن و دست ما بد بختها ی دو به شک را بگیر و ما رم به مرحله یقین برسون!

گفت :می گی چیکار کنم؟

گفتم خودت می دونی منم می دونم که تو کار بعدی باید شربت شهادت رو سر بکشی اینو میشه از چشمات از صد فرسخی فهمید!

مهدی پور نفی نکرد و گفت :خوب؟

گفتم بیا و بعد از شهادت روز هفتم بیا به خواب من و من رو ببر  اونور و یه چشمه ای نشو نم بده شاید ما هم آدم شدیم!

گفت: باشه. از من هم قول گرفت که کمتر شلوغ کنم...

شایعه شد که عملیات نزدیکه و گردانها آماده می شند برای عملیات و گردان حمزه به جای عملیات باید بره خط پدافندی  مهران!

همه داغ کردیم. این همه صبر کرده بودیم که به عملیات برسیم  من هم  از گردان سلمان انتقالی گرفته بودم که حد اقل به پدافندی مهران برم و عمرم تلف نشه اما از چاله در اومده بودم و افتاده بودم تو چاه!

حاج امینی به هیچ کس تسویه و یا انتقالی نمی داد و می گفت: اگه تکلیف به  رفتن خط پدافندی  باشه ما می ریم و کسی که به خاطر خدا جبهه اومده پدافند و یا عملیات براش فرقی نمی کنه.

خلاصه همه راهها برای رفتن به عملیات بسته شد و فقط  موند یه راه!!

حاجی از سیگار بدش می اومد و اگه می فهمید کسی سیگاریه و یا سیگار می کشه اصلا به گردان راه نمی داد و یا اگه کسی  تو گردان سیگاری  بود  اگه ترک نمی کرد اخراجش می کرد .

یه فکری به سرم زد رفتم مرخصی شهری و چند نخ سیگار خریدم و برگشتم .سیگارها رو طوری تو جیبم گذاشتم که حاجی ببینه اما اون هیچ توجهی بهم نکرد.یه نخ سیگار روشن کردم و گرفتم تو دستم و رفتم پیشش تا بوی سیگار رو بفهمه و اخراجم کنه و من برم یه گردان عملیاتی.حاجی وقتی سیگار رو تو دستم دید گوشم رو گرفت و گفت: تو یکی منقل و بافور هم جلوم راه بیاندازی  از تسویه و انتقالی خبری نیست!!!.بعد هم با دورو بریها زدند زیر خنده .اما دیدن خنده حاجی به درد گوشم می ارزید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:15  توسط هموطن 

شبه خاطرات (۲۹)

شبه خاطرات (۲۹)

 

برای سلامتی همه شهیدا صلوات

 

صبح که شد دیگه اثر مورفین تموم شد و درد دو باره به سراغم اومد .آه و نالم داشت شروع می شد که با یه تخت چرخدار سراغم اومدند.با خودم گفتم خدا پدر مسئولین رو بیامرزه که بالاخره برای زخمی های که تو راهروهای بیمارستان خوابونده بودند جا ردیف کردند.

بردنم تو یه اتاق شونزده تخته .همه غصه دار بودند و با چشمهای خیس به من نگاه می کردند .یک از بچه ها تازه شهید شده بود و اونو از رو تخت برداشتن و من رو جای اون خوابوندند!

یکی از بچه ها براتی اینکه روحیه همه عوض بشه و من هم نترسم بلند گفت برای سلامتی همه شهیدا صلوات .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:37  توسط هموطن 

شبه خاطرات66

شبه خاطرات(۶۶)

کولی برای رضای خدا

هر چی به عملیات نزدیک تر می شدیم جز و لز بچه ها هم برای رفتن به عملیات بیشتر می شد اما انگار قسمت گردان حمزه که همیشه جزو خط شکن ها بوده اینبار خط پدافندیه و چاره  دیگه ای هم نداره. این غر زدن های بچه ها به گوش حاج امینی می رسه و تو یه مراسم صبحگاه حاجی می خواست سخنرانی کنه. از قبل  اعلام شده بود که همه باید تو صبحگاه شرکت کنند و هیچ بهانه ای پذیرفته نمیشه.

حالا محسن شیرازی مسئول دسته دو شده بود و حمید بهرامی هم معاون اون بود من هم که با محسن رفتیم دسته دو .به خاطر مجروحیت پام معمولا ورزش صبحگاهی رو جیم می زدم....

اما اون روز محسن پاشو تو یه کفش کرده بود که باید حتما امروز صبحگاه حاضر باشی.همه به خط شده بودند و من هم درد پام رو بهونه کردم اما اون زیر بار نمی رفت.برای اینکه روی منو کم کنه گفت  حتی شده رو کولم سوارت کنم باید صبحگاه بیای.منم  دوباره شیطنتم گل کردو گفتم باشه رو کولت میام صبحگاه .هیچکس باورش نمی شدو از دم چادر تا  تا محوطه صبحگاه و حتی تمام مدت پیاده۹ روی صبحگاهی رو محسن  من رو روکولش حمل کرد و با اخلاص تمام مسیر چند کیلومتری رو دوید..

حاجی اون روز از تکلیف و هدف از جبهه اومدن گفت اون می گفت کسی که به خاطر خدا جبهه اومده نباید براش فرقی کنه که چه کاری ازش می خواند .عملیات و یا پدافند و فرماندهی و یا نیروی عادی بودن برای چنین رزمنده ای فرقی نمی کنه.خلاصه همه قانع شدند که وسایل رو جمع کنند و آماده عزیمت به خط پدافندی مهران بشند.

عصر روزی که می خواستیم حرکت کنیم دیدم علی رضا حیدری نژاد با ابراهیم احمدی نژاد و محمود تیموری و صالح دوست اومدند دیدن من.اونهام شنیده بودند گردان ما عازم خطه و برای بدرقه و احتمالا شفاعت طلبیدن این همه راه رو از تیپ ذوالفقار تا اینجا رو اومده بودند بنده خداها فکر می کردند ممکنه تا موقع عملیاتی که معلوم نیست چه  وقتیه من تو مهران شهید بشم به خاطر همین اومده بودند تا آخرین عکس رو به هم بگیریم .هر  چهار تایی این بچه ها از اهالی مسجد محلمون بودند. پدر علی رضا  این دفعه آخری حسابی این سالم برگشتن های منو چشم زده بود و  منتظر بود که منو افقی برگردونند. بچه های مسجد اینبار همشون تو گروهان آرپی جی تیپ ذوافقار جمع شده بودند .گروهانی که برای شکار تانک طراحی شده بود و همشون آرپی جی زن بودند.

شهید محمود تیموری-صالح دوست-من-شهید ابراهیم احمدی نژاد

یکی دو بار که رفته بودم دیدن بچه محل ها  یاسر یکی از اعوجوبه های جنگ که فرمانده گروهان اونا بود ر و دیده بودم  .نور از سر رو روش می بارید. با خودم قول و قرار گذاشتم که ار پدافندی مهران که برگشتیم برم تو گروهان آرپی جی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:43  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۵۳)

شبه خاطرات(۵۳)

باید این غرور رو شکست!!

 

 

با لو رفتن عملیات بمو همه گردانهای لشکر به مرخصی رفتند و گردان سلمان هم به همه نیروهاش تصفیه داد و فقط یه گروهان نیرو موند که اونهام به مرخصی رفتند...

یه اتفاق تازه داشت تو جبهه ها می افتاد و اونم ورود نیروهای وظیفه به اسم پاسدار وظیفه به جبهه ها و  لشگرها و گردانهای رزمی سپاه بود...

اوایل جنگ یه همچین اتفاقی افتاده بود و گردانهای ارتش و سپاه و بسیج با هم ادغام می شدند و عملیات مشترک انجام می دادند. یکی از عجیب ترن و جالب ترین مقاطع جنگ همین دوره است که این تنوع اعتقادی و فرهنگی و حتی سیاسی بین نیرو های یک گردان چه موقعیت های خاصی رو خلق می کرد که متا سفانه خیلی به اون خاطره ها پرداخته نشده و از اون نسل چیزی نمی گن و نمی نویسند تا نکنه خدای نکرده قداست دوره میانی نشکنه!!!!!

تو لشکر ۲۷گردان بلال کلا از وظیفه ها تشکیل شده بود اما حالا دیگه داشت رو دروایستی ها و تعارف ها کنار می رفت و باید قبول می کردیم که نیرو های داوطلب نمی تونن همه مقاطع طول سال جبهه رو پر کنن و باید حضور وظیفه ها رو تو لشکر پذیرفت...

چون همه گردانها مرخصی بودن یه گردان نیروی جدید  وظیفه رو برای اسکان موقت فرستادن گردان ما و اومدن وظیفه های صفر کیلومتر همان و گل کردن شر بازی عباس و ناصر همان!!!

اونا منو به عنوان فرمانده گردان به سربازا معرفی کرده بودن و منم با یه عصا و قیافه حق به جانب برای اونا سخنرانی می کردم و بشین پاشو می دادم..یه خورده که جلو رفتیم با خودمون گفتیم حیفه نیروها اینطوری بیکار باشن شروع کردیم رزم شبانه و تیراندازی.!

شهید بهروز آذری که تازه از بیمارستان مرخص شده بود شبها همراه یکی دوتا دیگه از کله گنده های ستاد می اومدند تو چادر تدارکات گردان و تا صبح از شر بازی های ما روده بر می شدند .هر روز یکی از فرمانده ها و سبک سخنرانی اونا رو دست می انداختیم و اونا م از اینکه این همه نیرو بالاخره بی سر و صاحب نیست خوشحال بودن ...

بالاخره مرخصی لشکر و گردان تمام شد و فردا صبح همه به اردوگاه برمی گشتن.با خودمون گفتیم حالا اگه اینا بفهمن ما کاره ای نبودیم  با این همه تنبیه و رزم شبانه و اذیت  با ما چیکار می کنن؟

 گفتم من راهشو بلدم خوب نیگاه کنید....گردان رو به خط کردم و شروع به سخنرانی کردم که برادرا...

توی جبهه اصل تکلیف و خدمته نه فرماندهی و مسئولیت ما از فردا کادر گردان رو به یه عده  افراد جدید می سپاریم و خودمون برای اینکه این غرور فرماندهی در ما بشکنه  تو تدارکات گردان مشغول به کار می شیم ما رو حلال کنید و امید واریم که دوره خوبی رو تجربه کرده باشید..

نیرو هام ناز می کردن که نه برادرا ما تازه به اخلاق شما عادت کردیم و از این حرفها.فرداش که بچه ها از مرخصی برگشتن ما پشت وانت تقسیم غذا جلو  در هر چادری می رفتیم همه سرپا و خبردار وای می ایستادن و فوق العاده احترام می گذاشتن حتی بیشتر از  احترام به فرمانده گردان واقعی.!!!

فرمانده گردان هم که متوجه غیر عادی بودن رفتار نیرو ها شده بود وقتی ازشون پرسید که چرا اینقدر به این بچه های تدارکات احترام می گذارید اونا ماجرا رو می گند و چشمتون روز بد نبینه .....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:16  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات ۸۸

شبه خاطرات ۸۸

پاداش چلو کبابی

 

شلمچه-منطقه عملیاتی کربلای ۵ و ۸

اونقدر آتیش سنگین بود که هر ساعت این گردان ششصد نفره حمزه سید الشهدا آب می رفت و از نفراتمون کمتر  می شد.

بچه ها می گفتند پشت بیسیم شنود شده که خود عدنان خیر الله برای بازپس گیری شلمچه و این یه تیکه سه راه مرگ اومده تو خط.

هر ساعت جنگ و گریز داشتیم اما همه منتظر یه پاتک سنگین بودیم.پاتکی که دیگه سرنوشت منطقه رو معلوم می کرد.بچه ها خبر دادند فرمانده لشگر مون پیغام داده اگر بتونید یکی دو شب دیگه خط رو نگه دارید کل بچه های گردان رو پاداش می ده! همه می پرسیدند خوب این پاداش چیه که تمام قوای جنگی عراق آتیششون رو رو سر ما دارن می ریزند و ما نباید عقب نشینی کنیم؟

جواب رسید اگه خوب مقاومت کنید همه بچه های گردان ناهار  چلوکباب  تو دزفول مهمون حاجی هستند!

یعنی نفری هشتاد تومن!

همه زدیم زیر خند ه.اما پیغام اصلی که  رسید غر غر ها تموم شد.گردان ششصد نفره شده بو سیصد نفر و حالا دشمن داشت مقدمات پاتک اصلی رو آماده می کرد.همه خسته و کوفته منتظر بودیم تا ببینیم  از قرار گاه چه پیغامی رسیده.

پیغام این بود. امام به سید احمد آقاگفته که به بچه ها سلام  من رو برسون و بگو من امشب برای همه شما دعا می کنم.

این بار همه گریه امون گرفت و همین شد پاداش و روحیه. ته مونده نیرو ها ی گردان همه چپیدیم تو خاکریزها و منتظر شروع پاتک شدیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:14  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۹۱)

شبه خاطرات(۹۱)

 

تهران بهشت زهرا ! مسافر نبود؟

 

مجید چلنگری -نفر وسط

دود های سفید  که از انفجار  خمپاره های فسفری بلند شده بود یه دیوار ابری غلیظ بین ما و عراقی ها کشیده بود .دلهره و ترس آدم اونوقت زیاد می شد که صدای هلهله سربازا  و زنجیر ها و شنی های تانک ها شون می اومد و نمی تونستی ببینیشون و نمی دونستی چقدر باهات فاصله دارند.

اما باد به دادمون رسید و دودها رو برد و دیدیم تانکهاشون تا پنجاه متریمون رسیدن.هرکس با هرچی دستش می رسید شلیک می کرد .عراقی هنوز رو جاده آتیش می ریختند تا نیرو  و مهمات به خط نرسه .با هلی کوپتر هاشون هم جاده رو زیر آتیش گرفته بودند.تو این شرایط یه ترکش نخودی و یا عدسی که بچه ها بهش می گن ترکش رهایی بخش می تونه آدم رو بدون آبرو ریزی  ناشی از ترس به عقب برگردونه .البته خیلی ها این جور موقع ها خودشونو به موج گرفتگی می زدند.بچه ها به این جور موجی های مصلحتی می گفتند موج ۰۲۱(۰۲۱کد تلفن تهران) گرفته طرف رو.

 ولی خدا وکیلی بچه ها ترس کسی رو به رخش نمی کشیدند .اما  همه جای آدم وقتی مسوزه که می بینه بعضی ها  که مثل موش زیر اون  آتیش کپ می کردند بعد از معرکه بلبل می شند و خاطرات! تعریف می کنند..

یکی از این برادرا که  حالا کلی درجه رو دوشش داره تو سه را ه مرگ چیپیده بود تو  سنگر و  با شنیدن خبر قیچی شدن  نیرو ها می زد تو سر خودش و گریه می کرد !!

صدار مجید چلنگری  از بچه های قدیم گردان سلمان که با هم به گردان حمزه اومده بودیم به گوشم خورد .صداش از تو آمبولانس می اومد یه ترکش خورده بود تو کتفش و کلی خون ازش رفته بود .همینطور که آمبولانس دور می شد مجید برام زبون در می اورد و داد می زد تهران نبود ؟

می خواستم یه سنگ بردارم و سمتش پرت کنم اما جلومون چند صد تانک دشمن صف کشیده بود و هر لحظه ممکن بود رو سرمون خراب شند...

آمبولانس پیچید توبهداری سر سه را مرگ و و چند تا دیگه مجروح بچه ها چپوندند تو آمبولانس. زخمی ها رو مثل کنسر و ماهی کیلکا رو هم گذاشتن و در رو بستن.با خودم گفتم بنده خدا مجید فکر می کرد با  سرویس ویژه قراره بفرستنش  تهران. حالا چی می کشه زیر دست و پاها؟

آمبولانس که از بهذداری را ه افتاد یهو یه تانک دشمن اونو تو تیر رس خودش دید و نشونه گرفت و شلیک کرد..

خدای من گلوله توپ از شیشه عقب رفت تو آمبولانس و منجر شد و همه بچه ها تیکه تیکه شدند....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:18  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات 80

(شبه خاطرات ۸۰)

تو جهنم آتیش نوشابه تگری چه حالی می داد

 

همونطور که تویوتاها به طرف خط مقدم حرکت می کردند و خمپاره ها کنار ما توی کانال پرورش ماهی می خوردند٬چشممون به جمال یه جور دیگه از خمپاره  ها روشن شد که وقتی سوت خمپاره می اومد٬بدون اینکه زمین بخوره همون تو هوا و بالای سر هدف منفجر می شد و ترکش هاش از بالا تو فرق سر آدم فرود می اومدند  و دیگه هیچ جان پناهی وجود نداشت تا آدم سنگر بگیره .به اینجور خمپاره ها می گفتند خمپاره ی زمانی !

خمپاره ای که با تایمر کار می کرد و زمانبندی شده بود و قبل از اصابت به زمین منفجر می شد...

هر چی تو جاده جلوتر می رفتیم و به سه راه معروف  به مرگ نزدیکتر می شدیم٬دوروبرمون پر می شد از ماشین ها و آمبولانس ها و لودرهای سوخته که هدف آتیشبار  و  یا توپ مستقیم تانک های دشمن قرار گرفته بودند.تو بعضی از این ماشین ها هنوز اسکلت راننده  و یا خدمه ی اون ماشین ها مونده بود و داشتند  می سوختند و دود می کردند.

بوی گوشت و مو ی آدم و لاستیک سوخته فضا رو پر کرده بود.هر ماشینی که  نمی تونست از سه راه  مرگ رد بشه وهدف قرار می گرفت توسط ماشین های بعدی به کنار جاده هل داده می شد و سریع بقیه رد می شدند تا جاده بسته نشه  به امید روز و ساعتی که آتیش سبکتر بشه و  بچه های تعاون بیاند شهدا و زخمی ها  رو بعدا به عقب ببرند... 

یه موقع هایی اگه  کسی از بد شانسی وسط جاده زخمی یا شهید می شد و  می افتاد  زمین  اگه  شب بود٬ انقدر ماشین و شنی تانک و لودر از روش رد می شد که پیکر بنده خدا  تو زمین فرو می رفت و به قول بچه ها اگه اینجا شهید بشیم باید با کارتک جمعمون کنند  و ببرند عقب...

سر خود سه راه مرگ عین گاراژ  اوراق چی های میدون شوش و  فیلمهای خارجی که ماشین های اوراقی رو رو هم می ریزند٬پر بود از ماشین های سوخته و منهدم شده.

تویوتاها متوقف شدند و همه پیاده شدیم.تو  سه راه مرگ پشت پست امداد سنگر  فرماندهی گروهان بود  و کنار  اون سنگر تدارکات.

 باور کردنی نبود با فرود یه گله  خمپاره صدای شکستن شیشه اومد اونم تو شلمچه!.خوب که نگاه کردم دیدم ترکش خورد تو چند تا  جعبه شیشه نوشابه  و زمین پر شده  از نوشابه زمزم ٬فکرشو بکن تو این جهنم آتیش نوشابه تگری چه حالی می داد...

هنوز دلیلش رو  نفهمیده بودم که چرا بچه ها این همه نوشابه رو اینجا گذاشتن و نخوردند.بعدها فهمیدیم که حتی یه دقیقه بیرون بودن از سنگر تو سه راه مرگ  اونم برای دستشویی رفتن چه بلایی ممکنه   سر آدم بیاره  !!!

بیچاره کسی که تو این حالت زخمی بشه...

(البته این بخش از خاطرات به دلیل اینکه موجب وهن ارزش های دفاع مقدس می شود سانسور شده  وگرنه  همه می دانند رزمنده های ما  نه دستشویی می رفتند و نه...

بعضی ها جوش نیارند!)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:0  توسط هموطن 

شبه خاطرات۹۳

شبه خاطرات۹۳

تو که هنوز زنده ای

 

 

از چپ به راست.شهید مجازی-حاجی لیائی-ده نمکی

کرخه قبل از عملیات کربلای ۵

کمرم به شدت درد می کرد و راه رفتن برایم مشکل بود .سر سه راه مرگدرست بالای خاکریز حاجی لیائی معاونگردان حمزه را دیدم که با دروبین مسیر تهاجم  تانکهای دشمن رو برسی می کرد و با بیسیم به عقب گزارش می کردحاجی رو از والفجر هشت می شناختم اون موقع تو گردان سلمان مسئول گروهان سه بود که  بچه محل های ما هم تو  اون گروهان بودند .

انگار حاجی تو خیابون شانزه لیزه قدم می زد اصلا براش مهم نبود که این همه آتیش از هر طرف داره رو سرمون می باره . سلام دادم و با خوش روئی برگشت نیگام کرد و گفت تو که هنوز زنده ای ده نمکی!

گفتم بله حاجی به کوری چشم دشمنام!

حاجی خندید و دوبارهدوربن روانداخت سمت تانکها.شلیک چند تا توپ مستقیم تانک زمین و زمان رو به هم ریخت. داد زدم حاجی صدای هلی کوپتر داره می آد. حاجی بی خیال روش رو بگردوند و گفت:

گر نگهدار من آن است که من می دانم

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

دیگه هلیکوپترها مجال ندادند بقیه گپمون رو ادامه بدیم چهار دست و پا خودم رو انداختم تو سنگر گروهان و گوشام رو گرفتم .هلی کوپتر های عراقی سه راه رو به رگبار بستند .هیچ وقت یه همچین آتیش باری ندیده بودم.درست دم در سنر چند تا جعبه نوشابه بود که  کسی از ترس نمی تونست بهشون نزدیک بشه.هم ترس از ترکش خوردن و هم ترس خوردن نوشابه و دستشوئی رفتن تو این جهنم آتیش.

همینطور که با حسرت به نوشابه ها نیگاه میکردم  یه راکت خورد وسط اونا و بله...تمام نقشه های ما نقش بر آب شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:58  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات46

شبه خاطرات(۴۶)

خوب بمیر چیکار کنم!!

در و دیوار چهاراه لشگر دوباره پر شد از پوستر های شهدا و رفقا . طاهر موذن هم به شدت زخمی شد و یه ترکش کفگیری توپ خورد تو پهلوش و شکمش رو لت و پاره کرد.

طاهر رو بردن بیمارستان امام حسین(ع) و اونجا بستریش کردن .حالش اینقدر وخیم بود که دیگه همه می گفتن کارش تمومه.می گفتن والفجر مقدماتی یه ترکش نخودی تو کمرش خورده و دکترا نتونستن درش بیارن و هر لحضه امکان داره که قطع نخاع بشه. اما طاهر با اون حالش دو باره می اومد جبهه.

همه با نا امیدی به بدن درب و داغون طاهر نگاه می کردن .چشماشوکه باز کرد رفتم جلو و گفتم :

یادته والفجر هشت که من زخمی شدم اومدی بالای سرم؟

با اشاره چشماش گفت آره؟

گفتم: یادته وقتی کمک می خواستم و می گفتم مردم! همه چی رو به شوخی زدیو گفتی خوب بمیر؟

یه خورده فکر کردو گفت: آره.

گفتم حالا به تلافی اون موقع اومدم بهت بگم برادر طاهر بمیر لطفا!

همه خندیدند جز مادرش که بنده خدا گیج بود از دست ماها که اینا دیگه چه جور آدم هایی هستن؟ تو بدترین شرایط هم شوخی می کنن! اولین بار این شعر و از زبون طاهر شنیدم که می گفت:

آنکه در این بزم مقربتر است

جام بلا بیشترش می دهند

همینو براش خوندم و لبخندی زورکی زد و از حال رفت.

تا چند وقت هر روز می اومدم بالای سرش وبا نگرانی منتظر بودم که شهید بشه.خبر زخمی شدن طاهر که به گوش مهندس میر حسین موسوی و بچه های نخست وزیری میرسه سریع همه دست به کار میشن و طاهر رو می برن کلینیک تهران و از و اونجا می برندش آلمان..

 تو آلمان دکترا از بدن طاهر عکس گرفته بودن و وحشت کرده بودن از این همه ترکش که تو تن اونه .طاهرم ترکشهای قدیمی رو نشون می داده و می گفته دیس  ایز لست!! این مال قبله ولش کنید..

طاهر زبون چینی هم خونده بود و کلی تجربه داشت و نیروی ارزنده ای برای نظام بود اما دیگه زمین گیر شد و رفت تو پارکینگ...

این تکلیف اولین فرمانده گروهان ما تو جنگ. مسعود حیدری وقارم که چهار ماه پیش یه تیر دو زمانه تو شیکمش خورده بود تو کربلای یک یه تیر کلاش تو پاش خورد. اونم زمین گیر شده بود. منم با  و تا عصا از این بیمارستان به اون بیمارستان شده بودم مهمون تکراری اونا..

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15:55  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات (۳۲)حاج آقا ما یه پرس زرشک پولو داشتیم با یه پرس گریه

شبه خاطرات (۳۲)

حاج آقا ما یه پرس زرشک پولو داشتیم با یه پرس گریه

 

شهید مجید قشونی

بعد از چند روز به  یه بیمارستانی در تهران منتقل شدم.توی این بیمارستان خیلی دوست داشتم تو یه اطاق تکی باشم و دورو برم شلوغ نباشه.حالا دیگه با  اومدن بچه ها ی مسجد به ملاقات  خبر شهید شدن بچه محل ها یکی یکی می رسید .مجید قشونی و سعید اسکندری و...

شب عملیات سعید به زور کتک نخود چی کیشمیش هامو ازم گرفت و ریخت تو جیباش .مادر سعید وقتی از جنازه پسرش حرف می زد گفت تو جیبای سعیدام نخود چی کیشمیش اش هنوز مونده بود .

منم زیر لب گفتم کوفتش بشه !

بیچاره مادر سعید شوکه شد اما پددرش خنده اش گرفت و همین شد که دیگه باب شوخی من با این خانواده باز شد .هر دفعه که می بینمشون برای اینکه یه جوری سر به سرشون بزارم تا بخندند...

چهلم سعید بود که با تاو دوتا عصا رفتیم خونه سعید و مراسم دعای کمیل خدار حمت کنه شهید احمدی نژاد دعا رو می خوند بعد از دعا و بلند گو را دادند دست ما تا من هم به عنوان همرزم شهید ذکر مصیبت کنم ...

منم گفتم خدایا قدیمها پسر ها بالای پیکر پدر ها می آمدند و گریه می کردند ولی حالا پدر ها بالای جوانهایشان گریه می کنند ...

همه گریه شان گرفت بعد هم ادا مه دادم خدایا  با نابودی صدام یه کاری کن دو بار برعکس بشه....

با بای سعید گه داشت زار زار گریه می کرد با شنیدن این دعا زد زیر خنده جمعیت هم همینطور اما من خودم زدم به اون را ه و ادا مه دعا..

مراسم که تموم شد همه می رفتن پیش پدر شهید تسلیت من هم رفتم جلو گفتم حاج اقا من یه پرس زرشک پلو داشتم با ماست و نوشابه و یه پرس گریه حساب بی حساب..

دیگه تاب نیاورد و منو با اون دو تا عصا دنبال کرد..

بابای سعید به شدت با جبهه اومدن سعید مخالف بود وقتی ام شنید که سعید می خواد بیاد جبهه سکته کرد و بردندش بیمارستان روزی ام که خبر شهادت سعید رو در خونشون برده بودند دنبالشون کرده بود اما حالا دیگه با من رفیق شده بود و با هم سر به سر همه بچه های مسجد می گذاشتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:18  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات33

شبه خاطرات(۳۳)

تو باید دکتر بشی !

بیمارستان تهران حال و هوای دیگه ای داشت.اینجا دیگه غریب نبودم وقت و بی وقت بچه های مسجد می اومدند ملاقات و با زور انتظامات بیرون می رفتند..

کاش می شد از دل زندگی و شادابی بچه رزمنده ها و بسیجی بیشتر نوشت  و گفت .

جماعتی که هیچکس تو جمع اونها احساس غریبی نمیکرد انگار سالهاست که همدیگر رو میشناختند...

کار به جایی می کشید که حتی بعضی وقتها ادم خونواده خودش  رو از یادش می برد .مادرم گوشه ی  اتاق وای میستاد  و از دور خنده ها و خوش و بش های بچه های مسجد و یا گردان رو نگاه می کرد  اونوقت  تازه یادم می اومد که بابا اونام حقی دارند..

رضا  هر روز برام جزوه های مدرسه رو می آورد تا از درس عقب نمونم آخه از بچگی با هم قول و قرار گذاشته بودیم تو دانشگاه باهم پزشکی بخونیم اما دیگه پشت من باد خورده بود و دیگه با اون بهشتی که من دیده بودم آینده و درس برام چیز جذابی به نظر نمی رسید..

خودش بعد از زخمی شدن من  رفت تیپ ذوالفقار و تو دیدبانی مشغول شد بعد هم دیپلم گرفت اما من تهران بیا نبودم بعد هم پزشکی قبول شد و حالا فوق متخصص اطفال شده  و استاد دانشگاه پزشکی مشهده..

روزگار همین دو سه سال پیش مارو به هم رسوند و تو یه روزنامه هم زمان با هم  من در مورد سیاست و اون در مورد بچه دوسر مشهدی مصاحبه کرده بود..

رضا از شاگردهای خصوصی یکی از عرفای معاصر بود و تا حالا هم که  یه  پزشک معروف و استاد شده  زندگی خیلی ساده ای داره.اصلا خونواده عجیبی اند یکی از داداشاش که تو رشته ریاضی فیزیک معدلش بیست شده بود بجای دانشگاه رفت حوزه علمیه و خیلی سریع سطوح مختلف حوزه رو گذروند و الان استاد حوزه است..

رضا همیشه منو نصیحت میکرد و کلی حدیث برام می نوشت که کمتر شوخی کن .اما هیچ وقت زهد فروشی نمی کرد..یه روز تصمیم گرفت منو با استاد اخلاقش آشنا کنه و بریم سر درس اخلاق.

همه از این تیپ های الهی قلبی بودند و حاج اقا هر چی می گفت می نوشتند رضا هم تو ددلش خوشحال بود که منو آدم کرده آخرای درس شد گفتم برادر رضا آقا مشقاتون خط می زنه؟

رضا انگار توپ در کرده باشند خنده اش گرفت و جمع خندیدند اما عجب کلاسی بود و درسی از این روز به بعد خط روحی من رفت سمت .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:16  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات34

شبه خاطرات (۳۴)

رفیق بی کلک مادر

 

تحمل بیمارستان و فضای آن خیلی سخته درست مثل زندان تا آدم گرفتارش نشه قدر عافیت و آزادی رو نمی دونه .

تو زندون انفرادی بودن اعمال شاقه است تو بیمارستان رو تخت بودن و نتونستن پایین اومدن.

دو ماه گرفتار تخت بودم  بیچاره اونهایی که الان بیست ساله رو تخت بیمارستانن و کسی حالشونو نمی فهمه. اولش همه داغن ولی...

یکی از گرفتاری های  بچه های روتختی آفتابه لگنه!

شاید خنده دار بیاد اما تو بیمارستانهای ما خیلی پرستارا زورشون می آد برا مریضا از این کارا بکنن..

آدم وقتی سریال پرستاران رو نیگاه میکنه میگه واقعا پرستار یعنی همین...

(حالا خدا کنه فردا کسی خودشو جلو بیمارستانا آتیش نزنه به عنوان اعتراض) اما باز این بچه رزمنده های هم اطاقی بودن که برای هم کم نمی گذاشتن و لگن برای هم جابجا می کردن .

راستی رفقای این دوره زمونه چقدر باسه هم از اینکارا می کنن و بعد طلبکار نمی شن؟..

شاید به خاطر همین مادر رو هم جزو رفقای بی کلک آوردن !!

آدم یه بار دیگه بچه می شه و کمک می خواد .دلش می خواد هر موقع وقت ملاقات می رسه مادرش رو بالا سرش ببینه..

خدا نصیب کسی نکنه اما این یه ذره رو نوشتم تا شاید حال و روز زخمی های قطع نخاعی و رو تختی رو یه ذره یاد کرده باشم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:15  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات35

شبه خاطرات(۳۵)

این کجا و آن کجا؟

حالا دیگه خط پ فاو پدافندی شده بود و بچه های گران  به مرخصی اومده بودند .بچه ها تک تک برای ملاقات  همرزما به بیمارستانها می رفتند.

مسعود حیدری وقار که یه تیر دو زمانه به شکمش خورده بود زنده مونده بود  و به عنوان مسئول دسته به ملاقاتتک تک بچه ها می اومد با دیدنش انگار دنیارو بهم داده بودند ..

 

بچه های مسجد پیش بچه های گردان کم رنگ تر به نظر می رسیدند حقیقتش  بچه جبهه  ای ها  یه بوی دیگه ای داشتن..

برادر حیدر ی وقار از بچه های دسته گفت و دونه دونه خبر از شهادت بچه ها داد .سراغ محمد رضا تعقلی رو ازش گرفتم خبر نداشت .سراغ امیر حجی رو گرفتم گفت دوتا تیر به شکمش خورده و بهش کیسه کلوستومی وصل کردند...

حسن سیاه از در اطاق تو اومد و با اومدنش باب شوخی ها باز شد.یکی از بچه ها بهش می گفت برادر احمدی! تو اینقدر رنگت سیاهه اگه یه عمر م نماز شب بخونی نورانی نمی شی...

نفر اول از راست مسعود حیدری وقار-طاهر موذن-...-حاجی لیائی

حسن وقتی میخندید سفیدی دندوناش تو صورت سیاهش بیرون می زد و خیلی قشنگ می شد یه سیاه دوست داشتنی!

گفتم برادر حسن وای میستی منم خوب بشم با هم برگردیم؟

 گفت :آره جونم جبهه فقط توی چلاق رو کم داره..

قرار شد ببرنم اطاق عمل توی اطاق عمل دکتر بدون بی حسی شروع به بخیه زدن کرد دادم هوا رفت .

خندید و گفت امثال تو بچه ننه ها می خواین بجنگین ؟ببینم خوب شی بازم میری؟

منم محض ریا گفتم اگه خدا توفیق بده !

سوزن  رو دوباره کرد تو پوستم. تازه فهمیدم منظورش چیه و گفتم غلط می کنم نه بابا می خوام درس بخونم دکتر بشم...

نمی دونم از کجا عقده داشت اما حسابی اذیتم کرد میله های تخت رو گرفته بودم که داد نزنم یکی از متخصصا دستم رو گرفت .احساس کردم یکی دلش به حالم سوخته به جای میله دستش رو محکم گرفتم. بخیه ها که تموم شد خیالم راحت شد تا چشمامو باز کردم که ازش تشکر کنم خدا بدور استغفروالله دیدم اون بنده خدا متخصص بیهوشی از جنس دکتر بردیاست ! دستشو زود رها کردم و سرخ شدم اما اتاق عمل از خنده دکتر ها و پرستارا رو هوا رفت...

وقتی آوردنم توی بخش انگار همه بیمارستان میدونستن چی شده و همه مجروحها سراغ حوری رو می گرفتن!

توی اتاق یه چهره آشنا منتظرم بود آره خودشه همون دکتری که تو بیمارستان فاو بالای سرم ازم آدرس می خواست چی جوری منو پیدا کرده بود؟

این دکتر کجا و اون دکتر کجا؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:14  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۳۶)

شبه خاطرات(۳۶)

خاکش کردیم بر نمی گرده!

 

فردای عملیات با شهید و زخمی شدن خیلی ها گردان تبدیل به یه گروهان شده بود و با یه گروهان از گردان حمزه که اونام شب قبل از ما به خط زده بودند ادغام می شند و دو باره به خط می زنن.

دوباره زنده مونده های اونا رو ادغام می کنند و یه گروهان می شند و  خط پدافندی رو تحویل می گیرن...

محمد رضا تعقلی با این گروهان تو خط مونده بود دلم حسابی شور می زد .خودش گفته بود این عملیات رفتنیه..

منو که تو آمبولانس گذاشت آخرین نیگاش هنوز یادمه با چشمای بیرون زده با هم خداحافظی کردیم رفاقتی که یه ماه بیشتر با هم نبودیم اما ...

تو همین فیلم اخراجی ها اسم اون مدرسه که بچه های روستا شیمیایی  و شهید شده بودند تابلوشو به اسم محمدرضا زده بودم..

خیلی از مقالاتم هم به اسم اون چاپ شده...

روز ملاقاتی بود و مسعود حیدری وقار و حسن احمدی   وعباس صفری اومده بودند ملاقاتی...

سراغ بچه های گردان رو گرفتم از قیافشون معلوم بود خبرهایی شده ..عباس صفری گفت رفیقت پرید...

انگار آب سرد ریختن رو سرم دیگه حوصله ملاقاتی نداشتم تا شب گریه می کردم اونم جوری که باس مراعات حال بقیه رو کرد....

هیچ یادم نمیره وقتی خودش رو جای من معرفی کرد اون روزی که تیر از اسلحه ام در رفته بود همین برادر حیدری بهش گفت کفشاتو در بیار و پا برهنه این مسیر رو بدو...

پاهاش زخمی شده بود ..تنبیه اونم تو خط مقدم!!

شبش لباسای منو برده بود و شسته بود .هم سن بودیم اما چون یه عملیات بیشتر تو جبهه بوده به من می گفت بچه!

بچه نازی آباد بود اما اینقدر خوش تیپ  بود و به موهاش و سرو وضعش میرسید که همه فکر می کردن بچه بالا شهره.باباش خیلی روش حساس بود که با آدم نا اهلی رفت و آمد نکنه.یه بار محسن شیرازی بعد از عملیات بدر رفته بود در خونشون بابای محمد رضا با دیدن محسن جا خورده بود ..خداییش حق ام داشت منم دفعه اول که دیدمش ترسیدم ..بچه  کشاورز زحمتکش  ورامینی که همش رو زمین کار کرده بود آفتاب هم  قیافشو سوزونده بود و خدا هم تو بی ریختی هیچی براش کم نگذاشته بود اما علی رغم هیکل گوریلی اش که بچه های گردان بهش می گفتن محسن خوفناک قلبی مهربون و صاف داشت.

اما بابای محمد رضا کلی اونو دعوا کرده بود که حق نداری با این بابا بگردی!

تو خط پدافندی مهران معلوم نشد که چی پای  محسن رو نیش زده بود که مجبور شد به بیمارستان بره و از عملیات جا موند.محسن خبر از شهید شدن محمد رضا نداشت و زنگ زده بود خونه محمد رضا و باباش گوشی رو برداشته بود.

محسن گفته بود حاج آقا محمدرضا هست؟

باباش می گه نه نیس؟

محسن میپرسه جبهه است؟

باباش می گه نه بهشت زهراست؟

محسن می گه حاج آقا کی برمی گرده؟

بابای محمد رضا هم با اون لهجه غلیظ ترکی می گه برنمی گرده ؟

محسن می گه آخه برا چی ؟

باباش می گه چون خاکش کردیم! شهید شده؟

محسن بیچاره وامیره و هنوز که هنوزه هر بار می رم خونه محمد  رضا باباش این خاطره رو برام تعریف می کنه و کلی میخندیم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:11  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات37

شبه خاطرات(۳۷)

چاره ای نداری باید شفاعت کنی!

 

 

-شهید تعقلی-.....-حمید داودد آبادی -علی حسین پور

قبل از عملیات بدر -۱۳۶۳

با شهید شدن محمد رضا اولین رفیق جنگ ما پر کشید .دوست داشتنی عاشقانه که برای اولین بار اونو تجربه میکردم ..

محمدرضا علی رغم ظاهر معصومش خیلی شلوغ بود و سر به سر همه می گذاشت اما دلش با ظاهرش یکی بود و فقط تو خفا باید مناجات های شبونه اونو  می دیدی تا باور کنی این زاهد شب همون بچه شر روزه...

محمد رضا دو تا رفیق دیگه داشت که از من قدیمی تر بودند علی حسین پور و حمید داوود آبادی.

اونا از عملیات بدر با محمد رضا رفیق بودند و حتی صیغه برادر ی خونده بودن .

حرمت این رفاقت قدیمی  اونا نمی گذاشت که من زیاد خودمو به این سه نفر نزدیک کنم.

حکایت داداش صیغه ای شدن حمید و محمد رضا خیلی جالبه.یه جلسه محاکمه که ضبط  هم می شد و این دو تا محمد رضا رو بین منگنه گذاشته بودند. ای کاش می شد همه این نوارو گوش می دادند.آخرش محمد رضا قول می ده اگه شهید شد حمید رو شفاعت کنه و....

همه اونایی که با ظاهر آدما  قضاوت نمی کردن نورانیت باطن محمد رضا رو می دیدند و یه جوری دنبالش بودند...

حمید امامی-محمد رضا تعقلی-علی حسین پور

مهران-زمستان ۱۳۶۴

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:7  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۳۸)

شبه خاطرات(۳۸)

وقتی دنبال جنازه ام میگشت

رفاقت های جبهه تکرار شدنی نیست.بچه ها جونشون واسه هم در می امد بدون اینکه از هم طلبکار باشن.

تو این دنیا هر کس عزیزی رو از دست بده  اگه خیلی مرام داشته باشه تا یکی دو ماه هر هفته سر خاکش می ره و بعد می شه سالی یه بار و چند سال بعد کلا از یادش می ره..

الان بیشتر از بیست سال از  اون روزا میگذره اما هنوز خیلی از اون رفقا همدیگرو یاد می کنند. تا سالها عکسهای این بچه ها تو اطاقها مون نصب بود.

 آره هر چی بیشتر تو جبهه می موندی از این محمد رضا ها بیشتر می دیدی تا جایی که تا آخر جنگ من چهل تا رفیق جون جونی رو از دست دادم اما حکایت این سه تا چیزه دیگه ای بود..

محمد رضا تعقلی- امیر حجی- عباس نظری

دیگه بعد از اینا دل بستن به آدما برام خیلی امید وار کننده نبود چون  باور کردم همه رفتنی اند ....

یادش به خیر اون شبهایی که تو سنگر محمد رضا اینا  اینقدر می موندم

تا شاید تعارف کنه که همینجا بمون. اما بی معرفت تازه متلک می انداخت که برادر محسن به نظرت امشب جامون تنگ نشده؟

منم دلم می شکست و سرمو پایین می ا نداختم و از سنگر بیرون می اومدم بعد هم خودش می اومد دنبالم که برادر مسعود به دل نگیر یه وقت شهید می شی ما مدیونت می شیم..

یه شب ازم پرسید دوست داری چه کاره باشی تو دسته ؟

گفتم پیک

گفت آخ اصلا یادم نبود برادر حیدری فرمانده دسته کارت داشت من یادم رفت بهت بگم.

منم باور کردم و زود از سنگر بیرون اومدم .هنوز چند قدم ار سنگر دور نشده بودم که سوت خمپاره ها پشت سر هم سکوت شب رو شکست.با هر چند قدم یه خمپاره به زمین می خورد .دلم خوش بود که دارم از دستور اطاعت می کنم و خودم رو به سنگر فرماندهی رسوندم..

تو سنگر سعید داوودی و جواد همتی و برادر حیدری وقار نشسته بودند و دسته جمعی سوره واقعه رو می خوندن آخه تو جبهه رسم بود قبل از خواب این سوره رو میخوندند

 ا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:2  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات39

 

از بچه هایی که ملاقاتم می اومدند سراغ بقیه بچه ها ی گردان رو گرفتم بهم گفتند مرخص که شدی بیا چهار راه لشگر بچه ها ی لشگر جمعه ها اونجا جمع می شند.

خدا خدا می کردم تا زودتر مرخص شم.بالاخره پامو گچ گرفتنو قرار شد از تخت پایین بیام .بعد از دو ماه مثل بچه دو سه ساله ولو شدم رو زمین سرم گیج می رفت و ...

قرار شد فردا با آمبولانس به خونه ببرندم. سخت ترین شب بیمارستان همین شب بود انگار اصلا نمی خواست صبح بشه.

بابام دلش خوش بود که دیگه سرم به سنگ خورده و دیگه سرم به درس و مشق گرم می شه. بنده خدا خیلی خوشحال بود اما دل مادرم شکسته بود.

بعضی که میونه خوبی با انقلاب نداشتن دائم به مادرم زخم زبون می زدن که تو مقصری که بچه ات رفته جبهه و ناقص شده.

یه روز یکی از این جماعت جلو چشم خودم به جای دلداری گفت بازم شکر کنید که  پسر تون زنده مونده اما این پا ها دیگه پا بشو نیست..

بنده خدا مادرم روشو برگردوند و هق هق گریه کرد. بنده خدا بابام هم نصفه جون شد تا به بیمارستان اصفهان رسید اما می دونستم که این خوشی زیاد دووم نمی آره... 

تا یه هفته همه بچه هی مسجد می او مدند ملاقاتم .مادرم هم  مثل یه مستخدم تر و خشکم می کرد.

یه روز صدای زنگ خونه به صدا در اومد .مادرم  رفت دم پنجره با تعجی گفت دو نفر اومدند یکی شون می شله !!

از در که اومدن تو شوکه شدم امیر حجی با اون حالش از بیمارستان اومده بود ملاقات من وای خدای من یعنی یه سلام علیک سرپایی و نگاه محبت آمیز اینطوری می کنه ؟

اومد کنارم نشست معصومیت و مظلومیت و نورانیت یک ساعت فقط به هم نگاه می کردیم یاد بچه ها و شب حمله و محمد رضا .هر سمون گریه کردیم .

قرار شد هم دیگه رو تو نماز ببینیم و آدرس خونشو برام نوشت خیابان پیروزی -نبرد - کوچه لاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:0  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات39

 

از بچه هایی که ملاقاتم می اومدند سراغ بقیه بچه ها ی گردان رو گرفتم بهم گفتند مرخص که شدی بیا چهار راه لشگر بچه ها ی لشگر جمعه ها اونجا جمع می شند.

خدا خدا می کردم تا زودتر مرخص شم.بالاخره پامو گچ گرفتنو قرار شد از تخت پایین بیام .بعد از دو ماه مثل بچه دو سه ساله ولو شدم رو زمین سرم گیج می رفت و ...

قرار شد فردا با آمبولانس به خونه ببرندم. سخت ترین شب بیمارستان همین شب بود انگار اصلا نمی خواست صبح بشه.

بابام دلش خوش بود که دیگه سرم به سنگ خورده و دیگه سرم به درس و مشق گرم می شه. بنده خدا خیلی خوشحال بود اما دل مادرم شکسته بود.

بعضی که میونه خوبی با انقلاب نداشتن دائم به مادرم زخم زبون می زدن که تو مقصری که بچه ات رفته جبهه و ناقص شده.

یه روز یکی از این جماعت جلو چشم خودم به جای دلداری گفت بازم شکر کنید که  پسر تون زنده مونده اما این پا ها دیگه پا بشو نیست..

بنده خدا مادرم روشو برگردوند و هق هق گریه کرد. بنده خدا بابام هم نصفه جون شد تا به بیمارستان اصفهان رسید اما می دونستم که این خوشی زیاد دووم نمی آره... 

تا یه هفته همه بچه هی مسجد می او مدند ملاقاتم .مادرم هم  مثل یه مستخدم تر و خشکم می کرد.

یه روز صدای زنگ خونه به صدا در اومد .مادرم  رفت دم پنجره با تعجی گفت دو نفر اومدند یکی شون می شله !!

از در که اومدن تو شوکه شدم امیر حجی با اون حالش از بیمارستان اومده بود ملاقات من وای خدای من یعنی یه سلام علیک سرپایی و نگاه محبت آمیز اینطوری می کنه ؟

اومد کنارم نشست معصومیت و مظلومیت و نورانیت یک ساعت فقط به هم نگاه می کردیم یاد بچه ها و شب حمله و محمد رضا .هر سمون گریه کردیم .

قرار شد هم دیگه رو تو نماز ببینیم و آدرس خونشو برام نوشت خیابان پیروزی -نبرد - کوچه لاله

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:56  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات40

شبه خاطرات(۴۰)

پای امیر تو منقل کباب شد

 

هر روز که بیشتر  تو رختخواب می موندم احساس می کردم  از بهشت زمینی ام دور موندم . بچه های گردان داشتن آماده می شدند که دو باره برگردند پادگان دوکوهه. شروع کردم به تمرین برای راه رفتن با دو تا عصا و یه خروار گچ و لولا که به پاهام بسته بودند. خودمو کشوندم دم چارچوب در و  تنم رو بالا کشیدم عصا رو زدم زیر بغل و بعد از یه ساعت تونستم یه دقیقه سرپا وایستم. آره خدا رو شکر من حالا سر پا بودم..قدم اول رو با ترس و لرز برداشتم اما چشمام سیاهی رفت و خوردم زمین...

اولین روزی که تونستم از پله ها پایین برم  با یکی از بچه های مسجد سوار تاکسی شدیم و رفتیم خونه امیر حجی. یه داداش امیر جانباز بود و پاش قطع شده بود تو همون کوچه متوجه شد ما از رفقای امیر هستیم.خوش و بش کردیم و رفتیم تو اما امیر همونطور که زیر کرسی خوابیده بود از جاش تکون نخورد !

سلام علیک کردیم و از شب عملیات و محمد رضا و شهادت اون براش گفتم حالش خیلی خوش نبود.  داداش امیر از اتفاقی که چند شب پیش برای امیر  افتاده بود گفت و تازه فهمیدم بنده خدا چی کشیده..

امیر اون شب عملیات  دو تا تیر تو  شکمش خورده بود و عصب سیاتیک پاش قطع شده بود پاش عصب حرکتی و حسی نداشت . چند شب پیش موقع خواب حواسش نبوده و پاش می افته تو منقل ذغال کرسی و تا بوی گوشت و استخون پا نمیشه کسی متوجه پای امیر نمی شه نی دونم بنده خدا خیلی حساب کرده بود که وقت من راه افتادم با هم برگردیم  منطقه اما با این اوضاع معلوم نبود چی میشه..

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:51  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۴۱)

شبه خاطرات(۴۱)

چهار راه ماچ و بوسه رو گم کردم

قرار بود بچه های گردان رو تو چهار راه لشگر ببینم.جمعه سوار اتوبوس شرکت واحد شدم و رفتم میدان امام حسین و ا ز اونجا رفتم میدون انقلاب و پرسون پرسون چهار راه لشگر رو پایین تر از میدون پاستور پیدا کردم .اما هر چی دورو برم رو نیگاه کردم کسی رو آشنا ندیدم .یه ساعتی وایستادم و نا امید برگشتم خونه...

دو سه روز بعدش حسن احمدی و عباس صفری او مدند ملاقاتم . ازشون پرسیدم مگه همه رزمنده ها با هم برگشتن دو کوهه؟

حسن پرسید چطور مگه ؟

گفتم جمعه اومدم کسی چها راه لشگر نبود.حسن با تعجب گفت مگه می شه؟

 گفتم به خدا ! از مغازه دارا  پرسیدم گفتن ما اینجا کسی رو ندیدیم.

حسن با شنیدن اسم مغازه دارا  زد زیر خنده و گفت آخه برادر من تو نماز جمعه که مغازه نیست!

گفتم نماز جمعه ؟

گفت آره دیگه مگه تو کجا رفته بودی ؟

وقتی بهش آدرس  چها راه لشگر خیابون کارگر رو دادم دو تایی با عباس یه ساعت  می خندیدند..

اخمامو کشید تو هم و گفتم رو آب بخندی بگو چی شده منم بخندم!

حسن گفت بابا جون چهار راه لشگر تو دانشگاه تهرانه یه جایی دم مسجد دانشگاه که بچه های لشگر ۲۷ محمد رسول الله اونجا جمع می شند.

بعضی هام بهش می گن چها را ماچ و بوسه چون اونجا همه همسنگرایی که رفقاشونو گم می کنن پیدا می کنند و سلام احوال پرسی می کنند.

بچه های لشگر ۱۰ سید الشهدا هم دم مجسمه فردوسی دانشکده ادبیات جمع می شند یکی دیگه ام مثل تو اشتباهی رفته بود دم مجسمه فردو سی میدون فردوسی دنبال رفقاش می گشت.

وقتی فهمیدم چه سوتی دادم کلی به کار خودم خنیدیدم..

اما چهار راه لشگر نماز جمعه حکایت خودش رو همیشه داشت و هنوزم داره .این چهار راه همیشه قبل از عملیاتها  خلوت می شد و زمزمه عملیات که می اومد اونجا کمتر کسی جز مجروحها و معلولها پیداش می شد .بعد از عملیات هم هفته های اول پرمی شد از اعلامیه بچه هایی که تا یکی دو هفته پیش همینجا نماز می خوندن و کلی پدر و مادر شهدا که هر کدوم یه عکس دستشون گرفتن و دنبال عزیزشون از این و اون پرسو جو می کنند.

یه هفته بعد هم زخمی ها از بیمارستان مرخص می شدند و چها راه وعدگاه عشاق می شد..

چهار راه لشگر هنوز ام برقراره و خیلی از قدیمی های جنگ به عشق دیدن هم هر هفته اونجا می نشینند.

حسن می خواست برگرده گردان و برا خداحافظی اومده بود.این سیاه دوست داشتنی داشت نور بالا می زد با لبخند گفت برادر خط شلوغه جای موندن نیست من می رم گچ پاتو که باز کردن خودتو برسون...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:50  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۴۲)

شبه خاطرات(۴۲)

وای به حالت اگه موردی ازت ببینم

عراق استراتژی دفاع متحرک رو بعد از عملیات والفجر هشت شروع کرده بود .تو این مقطع از جنگ اتفاقات خیلی عجیبی می افته سقوط بندر فاو و ورود نیروهای ما به خاک عراق نوع تبلیغات جنگ توسط صدام رو عوض می کنه.

یه کتاب در مورد تبلیغات عراق تو جنگ نوشته شده که خیلی ها عصبانی شدن.یه جایی نوشته از قول صدام  به امام که تو هرچی گفتی به مسئولینت من گوش کردم برای من جنگ در راس تمام اومور بود..

عراق هم مثل ایران  سپاهیان محمد و غیره راه انداخت و تو آخرین مرحله از دفاع متحرک شهر مهران را به جای فاو اشغال کرد...

بعد از اشغال فاو کلی از بچه ها راهی جبهه شدن. حسن هم نامه نوشت که خودتو برسون که عملیات داره شروع می شه...

گچ پام رو باز کردن و لولا رو در آوردن  اما پام از زانو تا نمی شد و را رفتن سخت بود هنوز دو تا عصا داشتم .خیلی سخت بود که رفتن بچه ها رو به عملیات ببینی و خودتو نگذارن جلو بری....

رضا هنوزم می خواست منو دکتر کنه و هی برام جزوه می آورد .از نگاههای مادرم فهمیدم که نگران درس منه.قرار شد از طرف منطقه بیاند تو خونه از مجروحهایی که نمی تونن راه برن امتحان بگیرند .اما از چی ؟من که هنوز چیزی نخوندم و فکرمم تو منطقه و شب عملیات بود ..

معلم بنده خدا اومد تو خونه و پاکت مهرو موم شده سوالها رو باز کرد و برگه رو دست من داد .

یه ساعتی نشست و زیر چشمی دید من با خودکار بازی می کنم و چیزی نمی نویسم..

با زبون بی زبونی خواست یه جوری رام بندازه اما من نمی فهمیدم چی می گفت..

پا شد رفت نماز بخونه هرچی تعقیبات رو طول داد تا من دور از چشم اون لای کتاب رو باز کنم  من که هنوز جوگیر فضای جمعنوی جبهه بودم علی رغم وسوسه شیطون جلو خودم رو گرفتم..

بنده خدا رفت و برای امتحان بعدی چند روز بعد برگشت و دو باره همون ماجرا تکرار شد. دیگه داشت عصبانی می شد و با تندی گفت پسر من می خوام به تو کمک کنم!

من هم در جواب گفتم برادر این کار اشکال داره.

سری تکون داد و برگه سفید رو گرفت و رفت.چشمتون روز بد نبینه بعد از تموم شدم جنگ که خواستم درس بخونم رفتم تو مجتمع آموزشی رزمنده ها ثبت نام کنم دیدم همین بنده خدا مدیر مدرسه است.مدارک منو گرفت و با عصبانیت گفت تقلب اشکال شرعی داره! وای به حالت اگه چیزی ازت ببینم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:48  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات43

شبه خاطرات(۴۳)

بابا  ولم کنید من غش نکردم

شبهای ماه رمضون اونسالها تو مهدیه تهران اول حاج منصور روضه می خوند وبعد شیخ حسین انصاریان منبر می رفت.

هرشب بیست سی تا از بچه های مسجد سوار جیپ یکی از بچه ها می شدیم و بقیه ام با موتور راه می افتادیم به سمت مهدیه بعد از منبر شیخ حسین هم می رفتیم مجمع الذاکرین و بعد هم همه با هم میرفتیم میدون سپاه شیر موز می خوردیم و یا فلکه چهارم تهران پارس بستنی دایی مهمون یکی از بچه ها می شدیم.

شبها که دیر می رسیدیم هیئت و در ها رو می بستن بچه ها منو رو دست می گرفتن و به بهونه اینکه جانباز داریم میرفتیم صف اول و خلاصه ازمون استفادده ابزاری می کردن..

یه شب کمرم درد گرفت و نمی تونستم بشنم سر جام سرم رو گذاشتم روی شونه یه بنده خدا به خیال اینکه از بچه های مسجده.اون بنده خدام به خیال اینکه من از خوف خدا غش کردم داد زد این جانباز حالش بد شده آی جماعت کمک کنید...

یه وقت به خودم اومدم دیدم رو دست مردم ام و به سمت اطاق غشی ها و اورژانس میبرندم..

محکم رو دوش مردم کفشم رو بغل کردم که نیافته تو اطاق هم هی رو صورتم آب می پاشیدند و منم برای اینکه سه نشه ورد می گفتم دیدم این جماعت ول کن نیستن با شلوغ بازی خودم به در گوش یکی از بچه های مسجد نزدیک کردم و گفتم بابا تورو خدا اینارو بیرون کن اونم ماجرا رو فهمید و غریبه ها رو بیرون کرد چشمام رو که باز کردم همه فهمیدن چه گندی زده شده و  زدن زیر خنده

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:46  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات 6

تاصبح زمین را گاز زدیم

 

قطار هر چه از تهران دور و به اندیمشک نزدیک تر می شد مرا از گذشته به اینده ای متفاوت می برد متفاوت تر  از انچه که فکرش را می کردم تفاوتی که برای همه نسل امروزی ها و دیروزی هایی که جبهه را ندیده اند سوال است که این جبهه چه داشت که شما اینقدر برای فراقش اه و ناله می کنید و من  و ما هیچگاه نتوانستیم این تفاوت را تعریف کنیم تا جایی که بدهکار هم شدیم...و شدیم ادم هایی که جنگ را دوست دارند و جنگ در نگاه انها  فقط کشت و کشتار است....

دیگر صبح شده بود و ما به پادگان دوکوهه رسیدیم و اولین کسی که در مقابلم دیدم همین فرد بود علی میرکیانی !فرمانده گردان سلمان فارسی ..او از قدیمی های جنگ بود انقدر قدیمی که شاید جزو همان انگشت شمار افرادی باشد که حتی جایگاه درجه اش هم را نمی شد معلوم کرد...

اولین فرمانده ما در جنگ-برادر علی میرکیانی فرمانده گردان سلمان

 

او با جسم نهیف اش یک عوجوبه  بود .او با فکر اش می جنگید...یادم

نمی رود اولین منطقه عملیاتی که رفتیم شهر مهران و ارتفاعات قلعه اویزان یا قل اویزان بود..عراق در استانه یک حمله بود وخط پدافندی ماهم ضعیف  .یک گردان و یک خاکریز درندشت بی دفاع ..همه یگانها جنوب بودند و اماده می شدند برای عملیات..شب حمله عراقی ها فرا رسیده بود.انگار می دانستند ما نیروی چندانی نداریم...فکر بکر برادر علی به داد مان  رسید..او دستور داد تمام ماشین های تدارکاتی و امدادی و اتوبوسها چراغ روشن از سمت ایلام به سمت مهران بیایند و چراغ خاموش برگردند و دوباره چراغ روشن بیایند .عراق هم به گمان اینکه خط دفاعی ما با چند تیپ نیرو تقویت شده به یک اتش تهیه سنگین بسنده کرد و زمین و زمان را انشب تا صبح به هم دوخت و ما هم تا صبح از ترس زمین را گاز می زدیم..

قابل توجه عشق جبهه ای های جنگ ندیده!بله تا صبح دستانمان بر ماشه بود .فرار نکردیم اما ترس هم داشتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:27  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات (۲۹)

شبه خاطرات (۲۹)

 

برای سلامتی همه شهیدا صلوات

 

صبح که شد دیگه اثر مورفین تموم شد و درد دو باره به سراغم اومد .آه و نالم داشت شروع می شد که با یه تخت چرخدار سراغم اومدند.با خودم گفتم خدا پدر مسئولین رو بیامرزه که بالاخره برای زخمی های که تو راهروهای بیمارستان خوابونده بودند جا ردیف کردند.

بردنم تو یه اتاق شونزده تخته .همه غصه دار بودند و با چشمهای خیس به من نگاه می کردند .یک از بچه ها تازه شهید شده بود و اونو از رو تخت برداشتن و من رو جای اون خوابوندند!

یکی از بچه ها براتی اینکه روحیه همه عوض بشه و من هم نترسم بلند گفت برای سلامتی همه شهیدا صلوات .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:23  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۳۰)

شبه خاطرات(۳۰)

کلاهبردای عاطفی

چند روزی تو این اطاق شلوغ و پر از زخمی سر کردم.یکی از پرستارا که دلش به حال من سوخته بود می اومد بالاسرم و دلداریم می داد. این اولین باری بود که  با یک نفر خانم غریبه هم صحبتم می شدم...

همه بچه ها زیر چشمی منو نگاه می کردند و می خندیدند . بنده خدا دیده بود من غریبم و ملاقاتی ندارم  و همین امروز و فرداست که پامو قطع کنند داش بهم دلداری می داد.. اینهو این سریال پرستاران..

تلفن خونمونو گرفت و  بعدا فهمیدم که زنگ زده  به بابام که بیاد اصفهان و پسرش رو ببینه. نگو همش نقشه بوده و این همه احوالپرسی و سلام علیک حساب شده بود .این اولین کلاهبرداری  عاطفی از من بود!!!!...

بابام چند سالی بود که به خاطر بسیجی شدنم با من حرف نمی زد دیدنش تو این حال سخت بود..بنده خدا با عموم خودشو شبانه رسونده بود اصفهان .

صحنه عجیبی شده بود پدر و پسری بعد از سالها قرار بود با هم سلام علیک کنند همه متوجه ما شده بودند بیچاره بابام غرور ش اجازه نمی داد گریه کنه اما من تو این حال و روز یهو  بغض ام ترکید در ست مثل فیلمهای هندی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:21  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(۳۱)

شبه خاطرات(۳۱)

تورو خدا ما رو هم ملاقات کنید! 

بابام نگذاشت که منو برای قطع کردن پام به اطاق عمل ببرند و اصرار کرد که به بیمارستان ژاندارمری تهران منتقل کنند.

از چند روز قبل هم که می گفتند فردا نوبت عمل داری و باید ناشتا باشی من کلک می زدم و می گفتم چیزی خوردم و عمل هم منتفی می شد.

بابام رفت تا از ژاندارمری اصفهان آمبولانس بگیره و سرگرم کارهای انتقالم به تهران شد.

هر روز کلی مردم به ملاقات  زخمی ها  می اومدند و از همون اول می رفتن سراغ مجروحهای بدحال و بیشتر گل و کمپوتها نسیب اونا می شد. بعدش هم که مردم میرفتن بچه ها ی بد حال می خندیدند  و می گفتند که چشتون کور می خواست  شما م دوتا پاتون قطع بشه تا مردم برا شما کمپوت گیلاس بیارن.

آدم از روحیه این بچه ها شگفت زده می شد و زخم خودش از یادش می رفت اما از قدیم گفتن زخم شمشیر خوب می شه اما زخم کمپوت خوب نمی شه!!

فرداش دو تا کمپوت زرد آلو و گیلاس رو سوراخ کردم و دو تا شیلنگ سروم از تو اونا رد کردم و گذاشتم گوشه های لبم و بعد هم با چسب چسبوندم و ملحفه رو کشیدم روشون..

مردم ملاقاتی وارد اتاق شدند و با دیدن حال بد من که از یک طرف مایع قرمز خون مانند وارد دهانم می شد و ...

دلشان به حالم سوخت کلی گریه کردند و کمپوت برام گذاشتند این دفعه برعکس شد و چیزی واسه بقیه نموند مردم هرچی گریه می کردند بچه هایی که از شدت خنده خودشونو زیر پتو قایم کرده بودند بیشتر تکون می خوردند مردم که رفتن همه با هم تا شب می خندیدیدم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:20  توسط هموطن  | 

شبه خاطرات(2۳)

شبه خاطرات(2۳)

باد خزان در جاده فاو ام القصر

خورشید که بالا می اومد صورتای بچه ها رو یکی یکی می شد شناخت وای خدای من این جنازه عو سبز علیه  اینقدر چاق بود که تو صبحکاحها دویددن براش سخت بود اما واسه اینکه جلو جوو نا  کم نیاره هن هن کنان تا آخر خط میدوید...دیشب که دیدمش چند تا نارنجک دور کمرش رو فانسقه بسته بود تا اگه بچه ها کم آوردن به او نا بده اما تیر به هین نارنجک پهلوش خورده بود و...

عمو سبز علی 

طاهر داد زد چند نفر برن اون اسیرا رو بگیرم محمد رضا رو دیدم داره می ره سمت اسیرا یه شکلات جنگی خونی  رو که پیدا کرده بودم نصف کردم یه تیکه اش رو دادم به محمد رضا خواستم دنبالش برم اما اسلحه ام گیر کرد و نشد .

یه خورده که جلوتر رفتیم دیدم طاهر بالا سر هادی عباسی وایستاده .تیر تو گلوی هادی خورده بود و اونم از درد دستاشو دور گلوی خودش گرفته بود و همونطوری هم شهید شده بود .طاهر دستای هادی رو که سرما  دور گردنش خشک کرده بود پایین می آورد اما دو باره دستاش برمی گشت سر جاش..طاهر برای اینکه به ما روحیه بده به شوخی می گفت هادی جان بسه تو دیگه شهید شدی نمی دونستم گریه کنم یه بخندم .

یاد شبهایی که تو سنگر کنار هم می خوابیدیم افتادم وقتایی که باید به زور برای پست و نماز بیدارش می کردیم .کار خوبود اون زبونشو بلد بود....

 

هادی عباسی -خودم

محسن شیرازی-محمد رضا تعقلی

اما حالا نمی خواستم محمد رضا صورتشو ببینه یه تیکه گونی رو صورتش انداختم و راه افتادم ..

 

جلو تر جنازه اکبری و ابوالحسنی افتاده بود دو تاشونم آرپی جی زن بودن با بچه های خیابون هاشمی و جی باهم اومده بودند جبهه یه سیاه دوست داشتنی هم به اسم حسن احمدی با اونا بود که حالا داشت جنازه اونا رو با مهدی صفری جابجا می کرد..

دیگه از فدایی های دیشب که کنارم بودند خبری نبود حجت کوله پشتی و تجهیزات منو ازم گرفته بود که بار من سنگین نباشه جلوتر رفته بود داشتم جهنم دیشب و باد خزونی که این همه گل  رو درو کرده بود پیش خودم یاد می کردم که جلوم سیاه شد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:15  توسط هموطن  | 

مطالب قدیمی‌تر